گمنام ۶۱….


احتمالا شما هم کلیپی که در آن مادر شهیدی عکس فرزند شهیدش را گرفته در دستش و با حزن و گریه می گوید “آقا گمنام ۶۱ رو داری ۱۸ ساله سومار “… را دیده اید.
چندی پیش توفیق داشتم به همراه چند تن از مسوولین خدمت این مادر شهید رسیدیم مادری که بعد از ۳۲ سال چشم انتظاری عاقبت انتظارش به سر رسید و پیکر فرزندش شناسایی شد و به وصال رسید.
ماه رمضان بود روز بسیار سختی را به همراه بقیه دوستان گذرانده بودیم یکی از مسئولین برنامه بازدید از نواحی منطقه ۱۷ را داشت و این بازدید بعد از نماز ظهر شروع شد و تا ساعت ۵ بعد از ظهر ادامه داشت از حق نگذریم مسئولی که همراهیش می کردیم گفت که دوستان ماه رمضان است و اصلا راضی به همراهی شما نیستم و هر کسی که میخواهد تشریف ببرد اما وقتی پای کار بودن آن مسئول را دیدیم ما نیز همراهیش کردیم تا اینکه یکی از دوستان گفت که حسن ختام بازدید دیدار با خانواده شهید هستش من که اصلا نای راه رفتن نداشتم با شنیدن خبر انگار جان تازه ای گرفتم، بعد از طی مسافتی وارد کوچه شدیم، دیدیم که مادر شهید در حالی که جلوی درب را آب پاشی می کند منتظر آمدن ماست، مقابل منزل که رسیدیم با آغوش باز به منزلش ما را دعوت کرد وارد منزل شهید که شدیم آنقدر با صفا بود و بوی گلاب میداد به جرات می گویم که حسی را که در آن روز تجربه کردم تا قبل از آن تجربه نکرده بودم و تا به الان نیز برایم تکرار نشده است.
خاطرم هست به دلیل تعداد بالا و عدم فضای کافی منزل شهید چند نفری داخل پذیرایی نرفتیم و راه پله نشستیم، مادر شهید تا متوجه شدن با همان حالشان آمدن و گفتن “پسرم بیایید داخل اونجا نشینید” گفتیم حاج خانم راحتیم با اصرار رفتیم و کنار مادر شهید نشستیم، منزلشان حس و حال غریبی داشت هنوزم از یادم نرفته که چه قدر انرژی گرفتم از محیط، حدودا نیم ساعت آنجا بودیم در این نیم ساعت آنقدر خوب و جذاب و شیرین خاطرات پسرشان را روایت کردند که دوست داشتیم ساعت ها بشینیم پای حرفشان و از صحبت کردنشان لذت ببریم و آنروز به جرات میتوانم بگویم تبدیل شد به یکی از از بهترین روزای زندگیم که شاید دیگر هیچ وقت تکرار نشود.
به یاد همه مادران شهدا که زینب وار استقامت و ایستادگی کردند.